حوصله ندارم شکلک بذارم دلت میخواد بخون دلت میخواد نخون به من ربطی نداره

این مطلبو واسه کسی مینویسم که 7 ساله ازش خبر ندارنم و اونم ازم خبر نداره شاید منو از یادش برده شاید من براش مردم اره این یه نفر کسی نیس جز بابام.

چنوخ پیش بعد سالها زنگ زد اما سراغ همه رو گرف جز من انگار من دخترش نیستم انگار اصلا به دنیا نیومدم چرا بابا مگه من چیکار کردم؟ مگه من با این بقیه ی بچه هات چه فرقی دارم؟

شماها که منو نمیخواستین واسه چی منو به دنیا اوردین لذتشو شما بردین عذابشو من.

میخوام جیغ بکشم اما صدام درنمیاد میخوام بگم حالم ازت بهم میخوره اما حیف که نمیبینمت

بابا اب داد. بابا نان داد. بابا در دستش انار بود. چقدر تو بچگی هامون سر ما رو گول زدن

میدونین امروز چی فهمیدم؟ امروز فهمیدم همه ی اطرافیانم منو به چشم یه هرزه میبینن یه دختر غد یه دختر روانی

دختری که نذاشته حتی یه پسر هم بهش دس بزنه شد هرزه دختری که وقتی پدرش ولش کرد گفتن این دختر شد هرزه

حرفی ندارم بگم خودم موندم که چرا منو همچین نگاه میکنن....

 


+ تاريخ شنبه 14 خرداد 1390ساعت 22:23 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(2)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران