تو رو قران میبینید همون یه ذره عقلی هم که داشتیم از بین رف.

13 خرداد سالگرد دوستی من و رضایه میترسم یادش نباشه اگه نباشه چی؟؟؟smile emoticon kolobok شاید همون روزش برم خونه ی رویا و فقط یه اس بهش بدم که: سالگرد دوستیمون مبارک. اما میدونم یادش نمیاد ولی خوب چیکار کنیم دیگه ما از اون با معرفت تریم.

ای این دو روزه بدک نیستم بهتر شدم امتحانامو خوب دارم میدم(به جز زیستم)

دلم واسش تنگ شده اما خوب میسوزیم و میسازیم چقد خیانت بده نه؟؟؟  باور نمیکنم که کسایی که عاشقن به عشقشون خیانت میکنن. یاد جر و بحث های الکی که من و رضا با هم میکردیم افتادم با اینکه دعوا میکردیم اما دوتاییمون شاد بودیم با هم خوب بودیم انگار واقعا دو تا عاشق بودیم

کاش فقط یه روز از اون روزا دوباره برگرده و تمومsmile emoticon kolobok اما حیف دیگه برگشتنی نیس

دیروز داشتم وبلاگ های دو نفره رو میدیدم چه قد خوب بود اگه من و رضا هم یه وب داشتیم دو تا عاشق smile emoticon kolobok خوب دیگه خیلی خیالی شد کاری ندارین بای

 

+ تاريخ شنبه 07 خرداد 1390ساعت 19:17 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(15)

خواهشا کسی که میخواد بخونه تا اخرش بخونه یا اصلا نخونه حوصله هم ندارم شکلک بذارم.

هیشکی از فردای خودش خبر نداره واسه همین وصیتمو میکنم تا از الان اماده باشه

هما:عزیزم دوتا گردنبند دارم که خیلی دوسشون دارم یکی قرمزه یکی هم سفید اونا رو میدم به تو مواظبشون باش.

سعیده:به خاطر8 سالی که با من بودی و تحملم کردی مچکرم عزیزم گوشواره های ابیم که خیلی دوسشون دارم برای تو گذاشتم اون ساعت سفیدم که خیلی ازش خوشت میاد واسه تو چون به دردم نمیخوره

مهدیه:گوشواره ی سفیدمو که نگینای قشنگی داره رو گذاشتم واسه تو تا اگه یه روزی رفتی مهمونی یا قرار اونا رو بذاری تو گوشت کیف coco chanel هم مال تو باشه عزیزم.

نرگس: من به تو, تو این یک سال واقعا مدیونم و نمیدونم چجوری جبرانش کنم تو روزایی که من اوضاعم خیلی بد بود فقط تو منو فهمیدی و دلداریم دادی برات گوشواره های رنگ رنگیم و گذاشتم که خیلی بهشون علاقه دارم تا به رسم یادگاری برات بمونه.

رویا: عزیزم برای اینکه گذاشتی دوباره با رضا حرف بزنم واقعا ازت ممنونم برای اینکه منو از یاد نبری واست پوستر رونالدو رو خریدم تا هر وخ بهش نگاه کنی یاد من بیوفتی.

مامان: مامان جونم خیلی دوست داشتم و دارم اما هیچوخ نفهمیدی اما بدون من هیچوخ ابراز احساسات نمیکنم واسه همین تو وصیتم نوشتم تا بدونی دوست دارم.

رضا:سلام عشقم راستش دیگه چیز گرانبهایی ندارم بهت بدم واسه همین عشقمو به تو تقدیم میکنم تا هر عاشقو دیدی به یادم بیوفتی.

و در اخر اینکه اگه مردم روز سنگ قبرم بنویسید:

همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها میروند تا ثابت کنند که عاشقند.

روز سه و هفت و چهلم به اطرافیان و دوستان غذا ندید غذاهارو ببرید واسه یتیمایی که گشنه هستن

 خیلی دلم میخواد تو حرم امام رضا دفن بشم اما چون میدونم شرایط مالی خوب نیست و داداشم میخواد ازدواج کنه همون بهشت رضا هم راضیم. حداقل ماهی یکبار بیاین سرقبرم و برام فاتحه بخونین تنهام نذارین باشه؟

اگه با مرگ مغزی مردم اعضایه بدنم رو اهدا کنین و قلبمو به یه پسر بدین تا بفهمه یه پسر چجوری قلبمو شیکوند.

هما روز تشیع جنازم شماره ی رضا رو از سعیده بگیر و بهش زنگ زن تا بیاد سر قبرم حداقل یکم دلم خوش بشه

دیگه چیزی ندارم بگم این تمام وصیتم بود بای

+ تاريخ چهارشنبه 04 خرداد 1390ساعت 21:13 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(5)

نمیدونم به خدا چی بگم اخه باور نمیکنم که 7 ماه به خاطر همچین پسری شب و روز گریه کردمsmile emoticon kolobok.

چارشنبه رفتم خونه ی رویا جونم شارژم خریدم تا با رضا بحرفم. اس دادم اما خودش زنگید سلام علیک کردیم و حرفیدیم بعد بهم گفتش که:دوسم داری اره یا نه؟؟؟؟؟ منم بهش گفتم: مگه واسه تو فرقی داره؟؟؟؟ سرم جیغ کشید گگفت اره یانه اول جوابمو بده تا جوابتو بدم منم بهش گفتم اره مگه واسه تو فرقی داره؟؟؟؟ گفتش اره فرق داره بیا گذشته رو از یاد ببریم. بعد بهش گفتم که چرا بهم خیانت کردی رضا؟؟؟smile emoticon kolobok اولش بهم هیچی نگف بعد گفتش که چون که تو بهم هیچوخ نگفتی دوست دارم.

بهش گفتم: یعنی تو از حرفام نمیفهمیدی از طرز صحبت کردنم نمیفهمیدی؟؟؟؟

گفتش چرا ولی میخواستم تو بهم بگی تازه اون بهم گیر داده بود و......

بعد دیدم داره صدا هوا میاد بهش گفتم کجایی؟؟؟ بهم گفتش که دانشگاهم هوا طوفانیه.( دلم براش سوخت با خودم گفتم نکنه هوا بهش بزنه سرما بخوره)

بهش گفتم رضا میدونی چند وخ پیش کی رو دیدم؟؟؟ گفتش کی؟؟؟ گفتم ارزو( دوس دختر قبلیش یا همون عشقش) گفتش ارزوووو؟؟؟؟؟؟ گفتم اره تازه یکی از دوستام یه چیزی گف که من باور نکردم  گفتش خوب این دوستت چی گف؟؟؟؟ منم بهش گفتم که دوستم بهم گفته که تو با همین ارزو رابطه داشتی!!!!

رضا هم خییییلی عصبانی شدsmile emoticon kolobok و گفتش غزال به خدا قسم این دوستتو پیدا میکنم و باهاش رابطه برقرار میکنم تا بفهمه معنی(سانسورش کردم) یعنی چی من که این حرفو زد خییییییییییلی ناراحت شدم یعنی حس کردم که قلبم داشت اتیش میگرفتبهش گفتم خییییییلی نامردی رضا اگه این حرفو به دیوار میگفتی دیوار ترک بر میداشت چه برسه به من رضا اولش هیچی نگفت انگار که پشیمون بود  منم سریع ازش خدافظی کردمو تلفنو بستم.

بعد درخواست پیام داد (اخه عزیزم شارژ نداشت) منم بهش زنگیدم گفتش که شوخی کردم و از این حرفا و چون اون از اولی که با هم حرفیده بودیم داشت جیغ میزد بهش اینو گفتم گفتش که با مامان و بابام دعوام شده واسه همین عصبانیم منم بهش گفتم: با مامان بابات همین امروز اشتی میکنی. بعد بهم با اون صدایه مهربونش گفت: غزال دوست دارم منم بهش گفتم : منم همینطور بعد گفتش که: اره میبینم واسه همین میخوای تنهام بذاری نه؟؟؟

منم بهش گفتم که: رضا تو دلمو شیکوندی برات ارزویه خوشبختی میکنم دوست دارم خدافظ. گوشیرو که بستم زدم زیر گریه رویا و ابجیش فقط منو اروم میکردن شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے اونا هم نشستن به گریه کردن که تا تو گریه کنی ما هم گریه میکنیم منم دیگه گریه نکردمممممم تا امروز نمیدونم چم شده دیگه حتی گریمم نمیگیره.

خوب دیگه مطلبم زیاد شد کاری ندارین؟؟؟؟؟ خدافظ

 

+ تاريخ یکشنبه 01 خرداد 1390ساعت 20:48 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(0)

چرت و پرت نوشتم بخونین میفهمین واقعا چرت و پرته اخه حوصلم از این دنیا سر رفته بود گفتم شاید کسی منو بفهمه.

کاش خاطرات تو معده ی ادم بودن تا هر وخ بخوای بتونی دستتو بکنی تو حلقت و همشو بالا بیاری و هیچ خاطره ای تو زندگیت نمونه.

نمیدونم چرا هیشکی حال منو نمیفهمه.وقتی که میگم من دوسش دارم بهم میگن برو بابا فاطمه تو هم بیکاریاااااا عشق و عاشقی کیلو چنده؟

نمیدونم چرا وقتی با دیوار اتاقم میحرفم بیشتر منو میفهمه تا ادمای اطرافم. میخوام هر چی دلم میخواد بهشون بگم اما نمیتونم. دیشب داشتم نیم ساعت با اجیم صحبت میکردم بعد بهش گفتم که: من چی گفتم؟؟؟؟؟ گفتش که حرفاتو نشنیدم دوباره بگو..

امروز داشت مهدیه بهم میگفت که تو چه امیدی به زندگی میکنی؟؟؟ بهش گفتم به امید عشقم رضا زندم. گفتش خوب اگه اون بمیره چی؟؟؟؟(مکث) بهش گفتم که به دوس بودن با شما به امید اینکه  یه روز یه خانواده ی خوب داشته باشم.

بهم با خنده گفتش که فاطی چرا خودتو از این پنجره ی کلاس پرت نمیکنی بیرون؟(میله ی پنجره ی کلاسمون شکسته)

یکم با خودم فک کردم بعدش بهش گفتم: خوب چرا بمیرم یکسال درس نخوندم که خودمو از این پنجره بندازم.

من امروز یه چیزی رو درباره ی خودم فهمیدم اونم اینکه حتی روزی که خوشحالم, غمگینم.

سر درد عجیبی دارم اما سرم درد نمیکنه ولی سرم درد میکنه دلم میخواد یه تفنگ بردارمو شلیک کنم رو قلبم تا هم خودم راحت بشم و هم خانوادم از دستم خلاص بشن

حوصلم داره از این دنیا سر میره خیییییییییییییییییییییییییلی تکراری شده انگار اندازه ی نخوده

نمیدونم چی بگم شاید اخرین اپم باشه اخه میخوام برم اما نمیدونم کجا خدا کنه اون دنیا

+ تاريخ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390ساعت 23:07 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(18)

سلاااااااااااااااااااااااااااام Hello چطولین؟ خوفین؟؟؟ اگه بهتون بگم خوشبخترین دختر دنیام باور میکنین بذارین براتون از اول اول تعریف کنم:

اقا بعد از اینکه بار قبل با رضا صحبت کردم خیلی افسرده شدم به قدری که سر کلاس فقط به اسمش که رویه دیوار نوشته بودم خیره شده بودم و با کسی صحبت نمیکردم بعدش که دقیقا پنشنبه میوفته رفته بودم روضه دوکس جون جونیمم اونجا بود و وقتی وضعمو دید گفت نمیتونم تحمل کنم که داری جلو چشام مثل شمع میسوزی یا تو رو به رضا میرسونم یا رضا رو بدبخت میکنم اقا هر چی بهش گفتم نکن من خوشبختی رضا رو میخوام اما قبول نکرد که نکرد همون شبش بهش اس رایگان داد که رضا جوابشو ندادCell Phone اقا روز بعدش ساعت 6 بعد از ظهر بود که رویا زنگید و گفت برات خبر دارم منم ذوق زده جیغ زدم گفتم خوب چی گف؟؟؟؟smile emoticon kolobok

بعد گفتش که اول سلام علیک کردیم

بعد رضا بهم گفتش که شما دیشب بهم پیام دادین

بعد رویا گفته که: بله من بودم. رضا هم گفته که خوب چی کارم داشتین رویا هم سریع بهش گفته که  من دوستم داره به خاطر تو میمیره  رضا بهش گفته که حالا دوست شما کی هست؟؟؟؟ رویا هم بهش گفته: دبیرستانیه بعد رضا هم فهمیده و بهش گفت: من بهش نگفتم که ولم کنه به خدا دوسش داشتم اما اون تنهام گذاشت و رفت میتونم باهاش صحبت کنم؟؟؟؟

بعد رویا بهش گفتش که: یه ماه دیگه میتونی

رضا چند ثانیه حرفی نزد و بعدش گفت یک مااااااااااااااااااااااه؟؟؟؟

بعد رویا بهش گفتش که خوب تو که شماره ی خونشونو داری چرا به خونشون نمیزنگی؟؟؟؟؟

رضا هم بهش گف که اخه اون موقع عصبانی بودم همه ی شماره هارو پاک کردم

بعد بعد بعد حالا داستان امروزو براتون تعریف کنم که چی شد

امروزم رویا جونم زنگید بهم گفتش که فاطمه اگه این پسره رو ول کنی خیییییییییییلی دیوونه ایگفتم چرااااا؟؟؟؟

گفتش که همین حالا باهاش حرفیدم که رضا بهم گفتش که چه خبر از غزالم؟؟؟؟؟ بعد رویا بهش گفته که خییییییییییلی خوشحاله ممنون smile emoticon kolobok

بعد رضا بهش گفته که راجب چی تشکر میکنی؟؟؟؟

بعد رویا بهش گفتش که دوباره گذاشتی خنده ی دوستمو بینم همیشه برات گریه میکردsmile emoticon kolobok

بعد رضا گفتش که فداش شم  حالش خوبه؟؟؟؟

بعد رویا بهش گفته اره اگه با هم برگردین با هم ازدواج میکنین؟؟؟؟

بعد رضا گفتش که اره اگه با هم برگردیم با هم ازدواج میکنیم

رویا به رضا گفته که تو که اینقد دوسش داری چرا با دوستش بهش خیانت کردی؟؟؟؟ (چند ثانیه سکوت) بعد رویا گفتش که اقا رضا چرا چیزی نمیگین؟؟؟؟؟

بعد رضا بهش گفته که: چی بگم حق با شماست خوب اخه اون بهم گیر داده بود (هانیه ی سگ) دخترا هم خود شیطون هستن

بعد رویا گفتش که حتما پسرا هم ماه هستن نه؟؟؟؟ بعد دوتاییشون خندیدن و بعدشم رضا گفتش که من سرم به سنگ خوردش و دیگه همچین کاری نمیکنم بهش بگین خیییییییییییییییییییییییییییلی دوسش دارم و دلم براش تنگ شده خوب دیگه رویا خانوم کاری ندارین؟؟؟

بعد خواهر رویا از پشت تلفن گفته که اره فقط برو دوتا نون بخر بیا( البته رضا جونم نشنید)

خوب دیگه براتون همه چی لو تعلیف کلدم امیدوالم خوستون بیاد منتظر اپ بعدیم باشی دوستون دالم باااااااااااای

+ تاريخ شنبه 24 اردیبهشت 1390ساعت 19:58 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(13)

سیییییییییییلوم دوستای گلمHello خوفین خوشین؟؟؟؟ نه من خوف نیستم اخه امروز یه چیزی شنیدم که حالم بد شد اصلا کلا از اولم حالم بد بود دو روزم به خاطر وفات تعطیل بودیم.

شنبه اینقد دلم واسه رضا تنگ شده بود که نگو اینقد واسش گریه کردم که تب لرزه ی شدید گرفتم و روز یک شنبه نرفتم مدرسه اخه تا صبح داشتم میلرزیدم هر وقت هم اروم میشدم و به رضا فک میکردم دوباره تبم بر میگشت امروز به زور خودمو جمع و جور کردم و به خاطر دوستام رفتم مدرسه. وقتی نرگس اومد بهم گفتش که با رضا صحبت کردم زود تند سریع بهش گفتم خوب چی شد گفت که رضا بهش گفته که:صدایه دختری که روز چارشنبه باهاش صحبت کردم اشناست بعد نرگس بهش گفته که اگه اشناست خوب بگو؟؟؟ بهش گفته که: من تا حالا فقط یه دوس دختر دبیرستانی داشتم! بعد نرگس گفته که ادرسو بگو رضا هم ادرسشو گفت بعد نرگس بهش گفته: خوب تو که اینهمه میدونی اسمشو بگو که ببینم خودشه یا نه بعد رضا گفته اسمشو یادم نیس دلم خیلی شکست با خودم گفتم یعنی واقعا رضا یادش نمیاد اسم من چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟ دوباره تب کردم بهتره برم کاری باری ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستون دالم منتظر اپ بعدیم باشین بای بای

+ تاريخ دوشنبه 19 اردیبهشت 1390ساعت 20:49 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(4)

سلاااااااااااااااااام دوستای گلم

خوفین خوشین؟؟؟؟؟ اره خدا رو شکر من خییییییییلی خوبم راستش اگه بهتون بگم باور نمیکنید اما من امروز با رضا صحبت کردم وای نمیدونین چقد خوشحالم دارم بال در میارم  خوب پس بذارین براتون از اول اول تعریف کنم.

دوستم اومد خونمون بعد دید که خیلی افسردم و دلم واسه رضا تنگ شده گفت موبایلمو بگیر رو به رضا زنگ بزن من زنگ نزدم با خودم گفتم که زشته شارژش تموم میشه به رضا پیام رایگان دادم اونم زنگید من اولش ترسیدم حرف بزنم واسه همین صحبت نکردم تا صدامو تشخیص نده بعد بهم گفت چرا جواب نمیدی لال شدی منم از این حرفش ناراحت شدم و بهش گفتم هر وقت یاد گرفتی با ادب باشی زنگ بزن.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن بعد از 5 دقیقه زنگ زد و گفت حالا خانم با ادب باهام کاری داشتین منم گفتم نه کاری نداشتم دوستم بهم گفته بود که بهت بگم دلم برات تنگ شده بعد گفتش که خودت دلت برام تنگ شده یا دوستت منم برای اینکه منو نشناسه بهش گفتم نه دوستم من خودم دوس پسر دارم بعد یه دفعه ازم یه سوال پرسید من برای یه لحظه موندم که چی بگم بهم گفت که من تا حالا صداتو نشنیدم؟؟؟؟

بعد بهم گفت چیکارم داری و شمارمو کی بهت داده بعد بهش گفتم : مغز فندقی من که بهت گفتم دوستم بهم گفت که بهت بگم دلم واست تنگ شده اگه میخواستم بگم از اول هم اسمشو میگفتم.

بعد جونم براتون بگه که بهم گفتش: من تا حالا دوس دختر نداشتم. منم بهش گفتم که پس بابای من با صد تا دختر بوده؟؟؟؟؟

بهم گفت صدتا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من از وقتی به دنیا اومدم تا حالا دوس دختر نداشتم

بهش گفتم که جوک خوبی بود منم بلدم جوک بگم

اینجا بود که شارژ عشخم رضا تموم شد و من دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم ولی این قد صداش خوشکل شده بوووووووووووووووووووود که خدا میدونه من که اول صداشو شنیدم کپ کردم از بس ناز بود برای یه لحظه میخواستم بهش بگم منم غزاله اما خودمو کنترل کردم.

امروز بهترین روز عمرمه بعد 6 ماه و 9 روز و 7 ساعت دوباره با رضا حرفیدم شاید امروز بتونم سرمو راحت بذارم روی تخت و با خودم بگم که رضا حالش خوبه.

دوستون دالم منتظر اپ بعدیم باشین بااااااااااااااااااااای

+ تاريخ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390ساعت 23:01 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(4)

عنوانی ندارم بگم چون این مطلبو واسه خدا دارم مینویسم.

فکر کنم این مطالب بیشتر برای خدا باشه تا مردم. اخه فقط خدا نسبت به من نظری نداره. با هرکی حرف زدم بعد یه مدتی منو ول کرد. حس میکردم کسایی که دوسشون دارم منو درک میکنن اما نه اونا واسه هر چیزی که میگفتن برام بهانه میوردن. تابهشون اطمینان میکنم منو وسط راه رها میکنن. میگن همون بهتر که این دوستی ادامه پیدا نکنه.

خدا تو که میدونی من فقط عاشق رضام چرا کسایی که دوسشون دارمو ازم میگیری. چرا یه چیزی میشه که این دوستی باید از بین بره. به قرآن منم بندتم منم مثل همه تو رو میپرستم خودت میدونی من از تنهایی میترسم چرا منو به این بدبختی کشوندی چرا گذاشتی تنها بشم؟ تا فهمیدم یکی میخواد منو از تنهایی بیرون بیاره خوشحال شدم اما این خوشحالی 4 روز دووم نیورد. اونم ازم گرفتی.

خدا جونم نکنه دوستامو بگیریااااااااا اگه اونارم بگیری من میمیرم. اونا تنها کسایی هستن که تو این دنیایی که پر از ظلمه رو دارم. به اندازه ی کافی کسایی که فکر میکردم دوسم دارن و ازم گرفتی پس بذار به همین 4 تا دوس دلمو خوش کنم

+ تاريخ شنبه 03 اردیبهشت 1390ساعت 16:11 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(17)

سلام به همه ی دوستای گلم چطورین؟ خوبین؟ خوب خدارو شکر.

جاتون خالی امروز رفته بودیم اردو چه جایی به جون رضا اگه میرفتیم سازمان بازیافت زباله بهتر بود. اما نسبت به این خونه ای که من توش میشینم و همهش جنگ و دعواست خیلی بهتر بود. تنها چیزی که اونجا حال داد این که منو چند تا از دوستام(من,نرگس,ساراو زینب) از اردوگاه فرار کردیم و رفتیم به سمت گله گوسفند عجب حالی داد اما برای دوستام نه برای من, چون همش تو فکر این بودم که رضا داره چیکار میکنه. خلاصه چند تا عکس با الاغ چوپان گرفتیم و برگشتیم. گوسفندا هم نمیستادن وگرنه با اونا هم عکس میگرفتیم. همه ی راه همه میزدن و میرقصیدن و من تو این فکر بودم که یعنی رضا ناهارشو خورده یا نه؟

اصلا حال نداد. ولی چون با دوستام بودم یکم حالم نسبت به روزای قبل بهتر شد. چون دوستم موبایلشو اورده بود منم شارژ گرفتم تا با رضا صحبت کنم که به دو دلیل نشد 1: شارژه قلابی بود و موبایل شارژ نشد.2: از بد شانسی ما مدیرمون گفتش باید کیفاتونو بگردم خبر اوردن که کسی موبایل اورده. اینقدر ناراحت شدم اخه دلم واسه صدای رضا خیلی تنگ شده بود نمیدونم شاید قسمت بوده که من به رضا زنگ نزنم و بتونم اونو زودتر از یاد ببرم.

دلم گرفته نمیدونم چشه یعنی حتی روزی که شاد هم باشم باید گریه کنم. دوستام بهم میگن گریه بهم مثل بختک چسبیده. از اول راه همش دعا میکردم و میگفتم خدایا یه تصادفی بشه که فقط من توش بمیرم اما حیف که نمردم.

 

+ تاريخ دوشنبه 29 فروردین 1390ساعت 16:05 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(12)

رضا یادت میاد روزی که باهات دعوا کردم اینقدر ازت عصبانی بودم که بهت گفتم :باید از هم جدا بشیم بهم گفتی: غزالم ببخشید. میدونستی برام عزیز بودی واسه همین بود که بهم گفتی: اول به من بگو برو گمشو من دیگه دوست ندارم.بعدش میرم و دیگه حتی صدامو نمیشنوی.

نمیتونستم بهت بگم رضا اما مجبور شدم از دهنم پرید. یاد گریه هایی افتادم که از پشت تلفن میکردی بهت میگفتم: تو رو خدا گریه نکن اما بهم گفتی: امیدوارم خوشبخت شی.

اما رضا با اینکه بهم خیانت کردی هنوزم دوست دارم صدات اروم بخش ترین چیزی بود که تو زندگیم داشتم روزایی که با تو بودم هیچی از گذشته یادم نمیومد اما رفتی و یه غم به غم های گذشته اضافه کردی.

یعنی رضا تو واقعا رفتی؟ دیگه هیچوقت بر نمیگردی؟ یعنی دیگه نمیتونم دم در مدرسه ببینمت؟ خدایا بگو که خوابم بگو که الان صبح میشه و بیدار میشی.

خدایا مگه من چیکار کردم مگه من بندت نیستم؟ پس چرا اینقدر باید عذاب بکشم من هنوز جوونم چرا باید هر روز ارزوی مرگ بکنم؟

+ تاريخ جمعه 26 فروردین 1390ساعت 15:58 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(9)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران