سلام به همه ی دوستای عزیزم. امروز حالم اصلا خوب نبود. اخه چند روز پیش رفتم ازمایش خون دادم. امروز رفتم جوابو بگیرم که دکتر بهم گفت:دوباره ازمایش بده چون تویه این ازمایش اوضاعت خیلی بده. منم چی بهتون بگم که از امپول مثل سوسک میترسم. مامانم برای اینکه دلداریم بده منو برد خیابون جنت. اما افسرده شده بودم احساس میکردم اخر دنیاست.

تویه راه یاد عشق اولم افتادم که چطوری از هم جدا شدیم و چطوری بهم خیانت کرد. میدونید عشق یک طرفه خیلی بده فکرشو بکن که یکی رو دوس داری بعدش بیاد بهت بگه دوست نداره. بعد از رضا دیگه عاشق نشدم. حتی فکر دوست پسر از سرم رفت. با همه ی کارایی که رضا کرد هنوزم دوسش دارم و نمیتونم بهش فکر نکنم. اگه خدا خواست و زنده موندم داستان اشنایی و جدایی من ورضا رو بعدا براتون تعریف میکنم.دوستون دارم بای

+ تاريخ پنج‌شنبه 11 فروردین 1390ساعت 21:05 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(1)

مرگ چیست؟

ایا مرگ فقط رفتن روح از بدن و رفتن به سمت خداست؟ نه من اینگونه نمی اندیشم,هر چیزی میتواند پایان زندگی وشروع مرگ باشد. چه چیزی؟!

می گویم, می گویم اما حال معنی مرگ را بدان تا به علت ها برسیم!

مرگ را میتوانی در چشمان مادری ببینی که فرزندش در غربت به سر میبرد, مرگ را میتوانی زمانی در یابی که معشوقی را از عشق اش جدا می کنند و او هر چه با گریه عشقش را میخواند کسی توجهی ندارد. ولی من با تمام وجودم معنی این کلمه را درک کردم دلتنگی بدترین مرگ است که با عشق همراه است. عشق آتشی است که انسان را نمیسوزاند بلکه او را زنده نگه می دارد تا ذره ذره بسوزد.

مرگ میتواند چشمان مادری باشد که مرگ فرزند خود را میبیند که او را زیر خاک های سرد میگذارند و مادر فقط نگاه سرد خود را روانه ی فرزندش میکند.

و یک مرگ واقعی داریم که ان بدون سوالی بی رحمانه ما را در اغوش سرد خود میگیرد وبا چنگال های تیز خود ما را میبرد و دیگر بر نمی گرداند به نظر من این مرگ بهترین این مرگهاست زیرا از تمام سختی های این دنیا که استخوان های آدم را خرد میکند وآدم صدای خرد شدن انها را میشنود راحت می شود.


+ تاريخ سه‌شنبه 09 فروردین 1390ساعت 22:24 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(1)

چگونه سهل باشد دوریت؟رفتی و نگفتی چه میکشم؟ اصلا به من فکر میکردی؟من از آن معادلات سخت تخته بودم که تو درکم نکردی!نه اینگونه فکر نمی کنم من معادله ی آسانی بودم و تو سعی درحل آسانی ها نداشتی, حال از اینکه مرا با تنهایی خویش تنها گذاشته ای ناراحت نیستم از اینکه دیگری را بر من ترجیح دادی خشمگین نیستم و از اینکه مهر ودوستی بینمان را اینگونه ساده بهم زدی وپای عهد خود نایستاده ای در خود نمی شکنم, از این ناراحت وخشمگین و....... میشوم که تورا مرد میخواندم وتصور می کردم. آه و بیشتر از این ناراحتم که جرا آخر چرا اینقدر زود برایت طبیعی شدم ومرا کنار زدی؟ حال همه چی تمام شده است!!! و تو را به دست دیگری می سپارم ولی من به وصال عاشق نبودم من به عشق عاشق بودم و تو ان را نفهمیدی!!! تو را با او می گذارم روحت مال من و تنت مال او اینگونه زیباست ومنم دوستت دارم

+ تاريخ دوشنبه 08 فروردین 1390ساعت 21:00 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(0)

تو رفتی و من در سکوت نشسته ام و رفتنت را در ذهنم مرور میکنم یادم هست فقط به صورتت نگاه میکردم. گریه نمیکردم, تعجب نکن که گریه نکردم چون زمان زیاد است که در فراق و دوری تو اشک بریزم وآه بکشم.

یادت می اید وقت رفتنت چگونه خردم کردی؟

حال برگشته ای و میگویی مرا میخواهی؟ نه دیگر چنین فکری نمیکنم. من بازیچه ای نیستم که به دستت کوک شوم, عروسک خیمه شب بازی شهوات ذهنت نیستم,فریادم در سکوت جار میزند وصدای دو رگه ای از درد ایجاد میکند.!!

من در سکوت چشمانت را بوسه میزنم بدون اینکه به تو نزدیک شوم! لبانت را می چشم بدون اینکه تو بدانی! ولی هیچگاه تو را در آغوشی نخواستم بلکه با بودنت شاد می شدم!حالا برو به دنبال همان کسی که مرا به خاطرش تنها گذاشتی! 

من دیگر زندگی ام را در تند باد سختی ها و حوادث از دست نمیدهم. با اینکه دوری از تو سهل نیست ولی تو را کنار میگذارم تا بدانی زندگی همیشه با میل تو پیش نمیرود! برو که دیگر هیچ جایی در قلبم نداری

                                                                                                                       

+ تاريخ دوشنبه 08 فروردین 1390ساعت 18:44 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(1)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران