سلام به همه ی دوستای عزیزم. امروز حالم اصلا خوب نبود. اخه چند روز پیش رفتم ازمایش خون دادم. امروز رفتم جوابو بگیرم که دکتر بهم گفت:دوباره ازمایش بده چون تویه این ازمایش اوضاعت خیلی بده. منم چی بهتون بگم که از امپول مثل سوسک میترسم. مامانم برای اینکه دلداریم بده منو برد خیابون جنت. اما افسرده شده بودم احساس میکردم اخر دنیاست.

تویه راه یاد عشق اولم افتادم که چطوری از هم جدا شدیم و چطوری بهم خیانت کرد. میدونید عشق یک طرفه خیلی بده فکرشو بکن که یکی رو دوس داری بعدش بیاد بهت بگه دوست نداره. بعد از رضا دیگه عاشق نشدم. حتی فکر دوست پسر از سرم رفت. با همه ی کارایی که رضا کرد هنوزم دوسش دارم و نمیتونم بهش فکر نکنم. اگه خدا خواست و زنده موندم داستان اشنایی و جدایی من ورضا رو بعدا براتون تعریف میکنم.دوستون دارم بای


+ تاريخ پنج‌شنبه 11 فروردین 1390ساعت 21:05 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(1)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران