تو رفتی و من در سکوت نشسته ام و رفتنت را در ذهنم مرور میکنم یادم هست فقط به صورتت نگاه میکردم. گریه نمیکردم, تعجب نکن که گریه نکردم چون زمان زیاد است که در فراق و دوری تو اشک بریزم وآه بکشم.

یادت می اید وقت رفتنت چگونه خردم کردی؟

حال برگشته ای و میگویی مرا میخواهی؟ نه دیگر چنین فکری نمیکنم. من بازیچه ای نیستم که به دستت کوک شوم, عروسک خیمه شب بازی شهوات ذهنت نیستم,فریادم در سکوت جار میزند وصدای دو رگه ای از درد ایجاد میکند.!!

من در سکوت چشمانت را بوسه میزنم بدون اینکه به تو نزدیک شوم! لبانت را می چشم بدون اینکه تو بدانی! ولی هیچگاه تو را در آغوشی نخواستم بلکه با بودنت شاد می شدم!حالا برو به دنبال همان کسی که مرا به خاطرش تنها گذاشتی! 

من دیگر زندگی ام را در تند باد سختی ها و حوادث از دست نمیدهم. با اینکه دوری از تو سهل نیست ولی تو را کنار میگذارم تا بدانی زندگی همیشه با میل تو پیش نمیرود! برو که دیگر هیچ جایی در قلبم نداری

                                                                                                                       


+ تاريخ دوشنبه 08 فروردین 1390ساعت 18:44 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(1)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران