عنوانی ندارم بگم چون این مطلبو واسه خدا دارم مینویسم.

فکر کنم این مطالب بیشتر برای خدا باشه تا مردم. اخه فقط خدا نسبت به من نظری نداره. با هرکی حرف زدم بعد یه مدتی منو ول کرد. حس میکردم کسایی که دوسشون دارم منو درک میکنن اما نه اونا واسه هر چیزی که میگفتن برام بهانه میوردن. تابهشون اطمینان میکنم منو وسط راه رها میکنن. میگن همون بهتر که این دوستی ادامه پیدا نکنه.

خدا تو که میدونی من فقط عاشق رضام چرا کسایی که دوسشون دارمو ازم میگیری. چرا یه چیزی میشه که این دوستی باید از بین بره. به قرآن منم بندتم منم مثل همه تو رو میپرستم خودت میدونی من از تنهایی میترسم چرا منو به این بدبختی کشوندی چرا گذاشتی تنها بشم؟ تا فهمیدم یکی میخواد منو از تنهایی بیرون بیاره خوشحال شدم اما این خوشحالی 4 روز دووم نیورد. اونم ازم گرفتی.

خدا جونم نکنه دوستامو بگیریااااااااا اگه اونارم بگیری من میمیرم. اونا تنها کسایی هستن که تو این دنیایی که پر از ظلمه رو دارم. به اندازه ی کافی کسایی که فکر میکردم دوسم دارن و ازم گرفتی پس بذار به همین 4 تا دوس دلمو خوش کنم


+ تاريخ شنبه 03 اردیبهشت 1390ساعت 16:11 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(17)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران