سلام خوبین؟؟؟ خوب خدا رو شکر

میخوام رو راست باشم این وبلاگو واسه رضا زده بودم واسه عشقم اما دیگه نه رضایی وجود داره و نه عشقی و نه حتی امیدی هر روز از روزایه قبل از امیدم کمتر میشه و بیشتر نمیشه تنها کسی هم که داره دلداریم میده هما هست   اخه بقیه ی دوستامو نمیتونم ببینم.

نمیتونم این زندگیو تحمل کنم تو خیابون راه میرم حالم از مردم بهم میخوره حتی حالم از خودمم بهم میخوره

هر چی از همه جهت نگاه میکنم میبینم هیچ امیدی ندارم به زنده موندن حتی برای تحصیلاتم مادرم نمیذاره رشته ی مورد علاقمو برم

(بی احساس) چه کلمه ی دردناک و وحشتناکی فک کن وقتی از اعماق قلبت یه ادم پر احساس و مهربون باشی اما خیلیا بهت بگن بی احساس.

چنوخ پیش رفتم مهمونی همه خوشحال بودن و حرف میزدن یه لحظه به خودم اومدم دیدم چقده بین این همه مردم تنهام وسط همون جشن زدم زیر گریه smile emoticon kolobok از طرز نگاه هاشون فهمیدم که میگن این چشه دیوونست؟؟   دیگه کم کم عقایدم هم نسبت به خدا داره کم میشه یعنی من از خدا یه چیزی میخوام اینکه من بمیرم چیز زیادیه؟؟؟؟

 


+ تاريخ چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 22:19 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(26)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران