رضا یادت میاد روزی که باهات دعوا کردم اینقدر ازت عصبانی بودم که بهت گفتم :باید از هم جدا بشیم بهم گفتی: غزالم ببخشید. میدونستی برام عزیز بودی واسه همین بود که بهم گفتی: اول به من بگو برو گمشو من دیگه دوست ندارم.بعدش میرم و دیگه حتی صدامو نمیشنوی.

نمیتونستم بهت بگم رضا اما مجبور شدم از دهنم پرید. یاد گریه هایی افتادم که از پشت تلفن میکردی بهت میگفتم: تو رو خدا گریه نکن اما بهم گفتی: امیدوارم خوشبخت شی.

اما رضا با اینکه بهم خیانت کردی هنوزم دوست دارم صدات اروم بخش ترین چیزی بود که تو زندگیم داشتم روزایی که با تو بودم هیچی از گذشته یادم نمیومد اما رفتی و یه غم به غم های گذشته اضافه کردی.

یعنی رضا تو واقعا رفتی؟ دیگه هیچوقت بر نمیگردی؟ یعنی دیگه نمیتونم دم در مدرسه ببینمت؟ خدایا بگو که خوابم بگو که الان صبح میشه و بیدار میشی.

خدایا مگه من چیکار کردم مگه من بندت نیستم؟ پس چرا اینقدر باید عذاب بکشم من هنوز جوونم چرا باید هر روز ارزوی مرگ بکنم؟


+ تاريخ جمعه 26 فروردین 1390ساعت 15:58 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(9)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران