سوم دبستان بودم دوستمو دعوت کردم تا باهاش ریاضی کار کنم چون اون موقع درسام خوب بود. داشتیم کار میکردیم که صدای جیغی از طبقه پایین اومد من فهمیدم چند تا از اعضای خانواده دارن دعوا میکنن واسه همین به دوستم گفتم فردا خودم میام خونتون. اومدم پایین دیدم برادرم میخواست خودشو اتیش بزنه خواهرم داشت از نفس تنگی خفه میشد

پدرم لباسشو تنش کرد و رفت. اما از داداشم, مامانم تونست جلوشو بگیره, خواهرم بعد از یه مدتی حالش خوب شد واما از پدرم, پدرمو از اون روز به بعد هیچوقت ندیدمش.

بعد از یه مدتی فهمیدم بابام زن گرفته و کلا ما رو از یاد برده. میدونید قبل از اینکه با رضا اشنا بشم تنها ارزوم این بود که  یه روز بابام بیاد جلسه ای که مدرسه میذاره واسه خانواده ها. اما هیچ وقت ارزوم براورده نشد و این حسرت به دلم موند.

باور کنید اگه یه روز ازدواج کنم نمیذارم عذابی رو که من کشیدم بچم بکشه.

 

 

             


+ تاريخ سه‌شنبه 16 فروردین 1390ساعت 18:23 نويسنده ghabeshisheyi | ارسال نظر(15)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران