یکسال گذشتو یاد تو هنوز نرفته از دلم یکسال گذشتو در پی یه ارزوی باطلم
دیروز اونقد گریه کردم که چشام داشت از کاسه بیرون میومد. همه ی خاطراتم حتی اون روزی که رضا اخرین امتحانش رو میخواست بده نوشته بودمو انداختم سطل اشغال. از دست مامانم خیلی عصبانیم دیگه باهاش حرف نمیزنم حتی همون خاطره های که دلمو بهشون خوش کرده بودم رفت. اما مامانم فک میکنه اگه خاطره هارو انداختم سطل اشغال دیگه رضا رو میتونم از یاد ببرم اما نمیدونه که اسم رضا رو قلبم حک شده.
دقیقا میگی 7 تیر همین دیروز بود. هفتم تیر اخرین امتحان رضا بود بهم گف: هیچی نخوندم اگه 5 صبح بیدار بودی منم بیدار کن. منم به خاطر اینکه امتحانشو خوب بده تا صبح بیدار موندم. یادم میاد اونروز شارژ نداشتم واسه همین ایقد پیام رایگان دادم تا گف خیلی خب بیدار شدم. بعدش رفتم خوابیدم ساعت 11 بود که بهم زنگ زد و ازم تشکر کرد وگف اگه بیدارم نمیکردی الان از امتحان افتاده بودم. یادش به خیر چه روزای خوبی بود. کاش الان 7 تیر بود.